تبليغاتX
روایت کویر
 

گاهی کویر  به گونه ای است که حتی گیاهان کویری نیز تاب رویش ندارند و فقط باید زیر این سقف آبی آرام بلند دراز کشید و ستاره ها را شمرد و هیچ نگفت و شرمنده محبت دوستان شد "ما هیچ ما نگاه"  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 6:55  توسط راوی  | 

 

چقدر او راست می گفت:

"چه بسا واقعیت هایی که دروغند و چه دروغهایی که واقعیت دارند"

و من از بودن دروغین خویش شرمسار شدم و هیچ نگفتم.

بودنی که می باید می شد و نشد! وحال دیگر چه سود افسوس خوردن های تکراری!

 با بادجاری شده ایم! رنگ از پیکر ما ریخته است ! شاخه ها مان تهی است، بگذار بگذرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 12:32  توسط راوی  | 

گاهی میان آنچه دل می گوید با آنچه عقل می اندیشد در می مانی، آنجا که یکی فرمان به رفتن میدهد و دیگری به ماندن ، یکی به گفتن و دیگری به نگفتن،  یکی به نوشتن و دیگری به ننوشتن، اینجاست که در برزخ تردید دچار می شوی میان یک انتخاب سخت!شاید میان یک باید و نباید!

می بینی چقدر سخت است حتی نوشتن بی آنکه مخاطب مشخصی داشته باشی که به نوشتن هایت رنگ خودش را بزند.

راستی عاقلان سعادتمندند یا عاشقان!؟ باید عاقلانه قدم برداشت یا عاشقانه؟! قبول کن دشوار است حال که مرزها هم کم رنگ شده اند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 16:23  توسط راوی  | 

 

چه امید بندم در این زندگانی

که در ناامیدی سر آمد جوانی

سر آمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

بنالم ز محنت همه روز تا شام

بگریم ز حسرت همه شب تا روز

تو گویی سپندم بر این آتش طور

بسوزم از این آتش آرزو سوز

بود کاندرین جمع ناآشنایان

پیامی رساند مرا آشنایی؟

شنیدم سخن ها زمهر و وفا لیک

ندیدم نشانی زمهر و وفایی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد بهتر

که از یاد یاران فراموش باشم

                                          "علی شریعتی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 13:54  توسط راوی  | 

 

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا تو نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدرزود

دیر می شود!

                                           " قیصر امین پور"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 17:18  توسط راوی  | 

 

در انحنای جاده تنهایی ام

ودر فرار از ازدحام دروغین این همه درختان بی سایه

از ترس هجوم شاخه های بی برگ و ریشه های بی پایه

ناگهان تو سر زدی

نه! من در زدم شاید

آری من در زدم تو گشودی

ومن سرشار از تو شدم

شکوفه های تو بر سرم باریدن گرفت

دامنم پر از رازقی ها و اقاقی های تو شد

سایه ی سبز نگاهت بر دل نشست

ومن لحظه ای کویرم فراموشم شد

اما بهار همیشه سبز

من شاخه تکیده این سرزمین بی درخت بی سایه ام

اینجا درختی نیست سایه ای نیست

من همیشه زیر سایه خویش نشسته ام ، خوابیده ام ، حرف زده ام

آخر ناگهان تو از کجا سر رسیدی

اینک انتظاری نیست مرا

نه زابری نه زباران بهاری

نه ترنم های شبنم نه آواز قناری

بی ابر و باران و بهار

بی برگ و بی سایه و بی درخت زندگانی سخت است اما بد نیست 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 15:7  توسط راوی  | 

 

مدتی است دیر به دیر می آیم

هرچند من هستم

قلمم گم شده است

قلمم در آن روزهای دور جا مانده است

و من مانده ام و یک بغل تنهایی

قلمم در میان رنگها گم شده است

واینک در کلبه خیال خویش پنجره می سازم

گاهی سیاه گاهی سفید

گاهی به رنگ آسمان

گاهی از جنس صداقت

گاهی به وسعت دشت، فراخ

گاهی به اندازه کوه ، بلند

گاهی به اندازه حجم حضور تو بزرگ

و گاهی هم از جنس خیال، تهی

هر کسی را پنجره ای است

هر کسی را پنجره ای است به اندازه دل خویش

میخواستم پنجره ای به وسعت حضور تو ساز کنم

به چه رنگ ! به چه حجم !

کاش فاصله ها کم بود

کاش می توانستم حضور تو را اندازه بگیرم 

 کاش پنجره ها از طلوع دیدار تو پر باشند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 9:3  توسط راوی  | 

 

کودکی هایم در یادم می خلد

و احساس قشنگ بی رنگ با تو بودن !

مزرعه سبز خاطره ها

غلطیدن روی چمنزار های بی ریایی

دست در دست لاله های  همسایه

سر بر شانه های دیوار تنهایی

چشم در چشمان آفتاب بی غروب

و گاهی از سر کودکی سر در چشمه ی باغچه ای 

چقدر همه چیز زود بزرگ می شود

و گاهی چه زود پیر!

دیروز چیزی را دوست می داشتم که امروز بدان می خندم!

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 17:41  توسط راوی  | 

     آگاه باشیم که با "اشباع علمی" خود را از نظر فکری اشباع یافته تلقی نکنیم واین یک نوع سیری بسیار کاذب و یک نوع فریب بسیار بزرگ است  که خاص تحصیلکرده هاست که وقتی از لحاظ علمی اشباع می شود تحصیلات بالا پیدا می کند استادهای بزرگ و کتابهای بزرگ می بینددر خود غرور و رضایتی احساس می کندو خیال می کند که از نظر فکری به منتها درجه یک انسان آگاه رسیده است و این فریب کاذبی است فریبی که حتی یک آدم عامی کمتر دچار آن می شود تا آدم عالم.

و این یک حالت بسیار رقت بار است: دانشمند جاهل بودن، تحصیلکرده بی شعور ماندن، آدمی با تصدیق های خیلی گنده و تیترهای خیلی برجسته جدی- و نه دروغ- چون دکتر، مهندس، فوق لیسانس، فوق دکتر، پروفسور و امثال اینها بودن، اما از نظر آن چیزی که شعور ، فهم ، آگاهی، احساس مسوولیت در برابر زمان و تشخیص حرکت تاریخی است که او را و جامعه را با خود می برد ، صفر بودن ، کور بودن وکر بودن. واین یک خطر بزرگ است خطر عالم شدن اما جاهل ماندن.

                                                                                        "دکتر علی شریعتی" 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 13:44  توسط راوی  | 

 

آه از آن پنجره هایی که بی گاه باز می شوند

وهجوم باد هایی وحشی گوشه ی خلوت و آرام و ساکت تنهاییت را پریشان می کند

و تو چه می توانی کرد! هیچ.......هیچ.!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 19:56  توسط راوی  | 

تو را چه می شود ای لاله دل زخمی من!

که اینگونه پنجره ها را به هم می بافی

ای که شکسته آینه ها در برابرت

ای عشق از تو شرمگین

اندکی مجالم بده تا با تو بگویم

من هم لاله آن خاکم که تراست

هر چند فاصله ها .......

آری میان من و تو فاصله هاست

من دیر کرده ام می دانم

من همیشه "دیر"ام می شده است

و تو می دانی این گناه من نبود

آه...که "گاهی چقدر زود دیر می شود"

اما تو می دانی 

"از تو قصه ها خواهم راند غم نان اگر بگذارد"

از تو شعر ها خواهم ساخت اسارت "نام"اگر برهاند

 بگذار این پنجره ها باز بمانند

این احساس پژمرده هم هوایی تازه کند

اینگونه پنجره ها را بر هم مکوب

من دلم می لرزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 14:28  توسط راوی  | 

هنر زمزمه مستی است و خودآگاهان را حاجتی بدین زمزمه نیست. سوز آتش درون است که در سخن می ریزد، و آن را که این آتش ندارد گو بسوز که شعر سوز جگر است و آهِ دل و اشک چشم... و این همه را جز به غریبان و شیداییان عطا نکرده اند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 15:47  توسط راوی  | 

   

تو کجایی سایه!

من اینجا تنها هستم -"دل تاب تنهایی ندارد"-

چقدرهم تنها!

و دوستانی بی وزن!

هیچ صدایی با صدایم نمی آمیزد

درشاخه تنهایی من برگی نیست

من گاهی سایه ام را گم می کنم ودلم می گیرد

دست می آویزم به دامان سپهر

تا که شایداز پنجره صحبت او

چند خوشه ستاره بر چینم

او که بر داشته از "بالش تنهایی" خود سر

می گوید" پر تنهایی خسته است

من در این تاریکی

فکر بره ای روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد" 

 

من شاید دستم نرسد

تو که آن بالایی

بگو ابرها ببارند

شهر بی اندازه غبار آلود است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 15:8  توسط راوی  | 

 

 

طوفانی با اندیشه آلوده به خاک

 

به سوی ما "تب تند رسیدن دارد"

 

درآستانه خانه من، خانه تو، خانه او

 

سر کوچه ما ، دست بر آویزه در.

 

ما را به خدا مراقب باشیم، چشم بگشاییم

 

این باد،باد بلاست،نکند در بگشاییم

 

هر چه داریم زما خواهد کند،خواهد برد

 

هرچه ندارد به ما خواهد داد

 

آخراین چه پنداری است

 

که آنچه اینجا، درون خانه ماست زشت است

 

وآنچه آنجا ، بیرون از خانه ماست زیباست

 

می ترسم

 

می ترسم سنگ شویم،شئ ویا جاه شویم

 

گرگ و روباه شویم

 

موش و یا میش شویم

 

لباسمان را ببرد،بیگانه با خویش شویم.

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 11:2  توسط راوی  | 

 

 

این روزها عجیب کاسه حوصله ام پر شده است

بی طاق بی طاقم

حتی چشمانم مرا یاری نخواهند کرد، می دانم

دچارم

دچار یک "نمی دانم چه باید کرد؟"

و دلم 

           بیچاره دلم

                            خانه تردید، بیچاره دلم

رو برو افق تنگ و تاریک

پشت سر، شبحی 

که چون در یادم می خلد، می لرزم

می خزم آرام در گوشه تنهایی خویش

 بر آن دشت ردپایی است

چشمانم گر یاری کنند خواهم شست

چه کسی می داند

در گذر از این باغ سبزه ای اندیشه ما را پر کرد

"سایه نارونی"، بوی سیبی ما را با خود برد

" چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست ".

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 11:38  توسط راوی  | 

 

دردهاي من زيباست

دردهاي من گاهي

                        در طلوع يك ديدار

                                              بر فراز شاديهاست

گرچه سخت گمنام است

                                دردهاي من اما

در نگاه يك لبخند

                          مي توان مرا فهميد

                          مي توان مرا فهميد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 15:2  توسط راوی  | 

 

گويا من تنها واژه اين كتابم كه هنوز خيس مانده است

 

وهيچ چشمی مرا از طناب "فهم" نياويخته است

 

آفتاب ترجمه هنوزبر من نتابیده است 

 

واي كاش مي دانستی كه

 

گنگ ماندن رنج بزرگ آدمی است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 15:22  توسط راوی  | 

 

 

درد ما درد تنهايي است

 

وتنهايي حاصل جدايي است

 

وجدايي فاصله ماست تا او

 

وعشق يعني صداي فاصله ها

 

جدايي ترجمه زندگي است.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 20:23  توسط راوی  | 

 

 

نمی دانند اینها یا نمی خواهند

من این را خود نمی دانم

ولی میدانم این را

هر کسی از چیده گشتن در بهار آرزوها سخت غمگین است

غنچه هم طاقت پرپر شدن یا تاب چیدن ـ

                                                      با تبر یا درگز و تیغ مراتع را ندارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 15:40  توسط راوی  | 

براي او نوشتم كه هميشه نمي توان نوشت اين نه گناه من است نه گناه تو، گاهي حرفهايي هست كه نبايد نوشت و زلال ترين ، پاك ترين و سفيد ترين حرفها آنهايي  هستند  كه نوشته نمي شوند اما خوانده مي شوند وبايد خواند  اما چه كسي مي خواند و چه كسي مي تواند كه......!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 10:22  توسط راوی  | 

گاهي آدمي بت را مي شناسد اما جرات اينكه تبر را بر دارد آن را بشكند را ندارد.....!

چرا بر خي گمان ميكنند كه "كنه" بودن زرنگي است....!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 18:3  توسط راوی  | 

ü   رحمتی  کن تا ايمان نام و نان برايم نياورد. قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنيا را ميگيرند و برای دين کار می کنند و نه از آنها که پول دين را ميگيرند و برای دنيا کار ميکنند!

 

ü    به من «تقواي ستير» بياموز تا در انبوهِ مسئوليت نلغزم و از «تقوای پرهيز» مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم!

 

ü    مرا ياری ده تا جامعه ام را بر سه پاية «کتاب، ترازو، آهن» استوار کنم و دلم را از سه سرچشمة «حقيقت، زيبائي و خير» سيراب سازم!

 

ü    در برابر هرآنچه انسان ماندن را به تباهی ميکشاند، مرا با «نداشتن» و «نخواستن» روئين تن کن!

 

ü    مرا از همه فضائلی که به کار مردم نيايد محروم ساز!

 

 

ü    مگذار که ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر مرا با کسبة دين، با حملة تعصب و عملة ارتجاع هم آواز کند!

 

ü    تا به رعايت «مصلحت» «حقيقت» را ذبح شرعي نکنم!

 

ü    ميدانم که اسلام پيامبر تو با نه آغاز شد و تشيع دوست تو نيز با نه آغاز شد. مرا ای فرستندة محمد و ای دوستدار علی ! به اسلامِ آری و به تشيعِ آری کافر گردان!

دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 14:10  توسط راوی  | 

ای قلم سوزلرینده اثر یوخ

آشنادن منه بیر خبر یوخ

گلدی بو جمعده گشدی الله

فاطمه یوسیفینن خبر یوخ

یاندی پروانلر شمع سوندی

آیریلیقدان اورک گانه دوندی

کیم دئیر آیریلیق درده سالماز

عاشیقین صبرینی الدن آلماز

ای گوزوم یوللارا باخ داریخما

گون همیشه بولوت آتا قالماز

شائنیده رتبه بی بدل سن

هر گوزلدن آقا سن گوزل سن

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 11:0  توسط راوی  | 

.

هر چه هست از بی اويی است همه دلواپسی ها، دلتنگی ها، غصه ها، سر درگمی ها، نگرانی ها، درد ها، ترس ها، اضطرابها، نمی دانم چه بايد كرد ها، همه وهمه از بی اويی است، از حس نكردن حضور اوست بر جريان زندگی، نديدن سبزينه اوست بر هستی،  زياد شدن فاصله هاست، بايد بر خاست آيينه ها را از غبار بی اويی تكاند بايد به يك سمت حركت كرد به يك افق چشم دوخت به يك قبله نماز خواند.

خوشا دلی كه مدام از پی نظر نرود     به هر درش كه خوانند بی خبر نرود

بايد تمامی آفتابگردانها به سوی او برگردند آفتاب يكی است وبقيه همه دروغند وچه بسا آفتابگردانهايی كه از پی اين دروغ خشكيدند خوشا بحال گياهان كه عاشق نورند "آی مردم نور را باور كنيد" خوشا بحال آنانكه دست نوازشگر نور هميشه بر سر آنهاست چه آرامشی دارند آرامش مطلق آنجاست كه او حضور دارد بر خلاف جمله آن خانم _ دختری از جنس كوير _ كه"كوير همان آرامش مطلق است" در كوير هم اگر او نباشد نه تنها آرامش نيست بل وحشت زاست البته  حس كردن حضور او در كوير بيش از هر جاييست  هر كجا كه او هست آرامش است آرامش مطلق خود اوست ولا غير.

كس به اميد وفا ترك دل و دين مكناد        كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 11:52  توسط راوی  | 

مثل اينست كه اين آتش به سردی نخواهد رفت

اين طوفان نخواهد خفت

شب تاريكتر از هميشه ايستاده بر چهار چوب دروازه، مرا می نگرد

سحر پنجره اش را برويم بسته است

ايستاده بر ايوان كودكي نگرانم

دست پير زندگی در دستهای من خبر می دهد از

صدای پای "اسبان سواری" كه از اينجا رفتند

بايد آهسته قدم برداشت

هوا بارانی است

زمين گل شده است

امروز نفس كشيدن به اندازه زيستن ديروز سخت است

وفردا می دانم

بودن به اندازه نفس كشيدن امروز دير خواهد بود

و نفرين به نوازشگران غفلت در ذهن

تداعی گران خوابهای شيرين، رويا های قشنگ

آنانكه تشنگی را درشاخه ها ديدندو چشم بستند

واينك من

"به كجای اين شب تيره بياويزم قبای ژنده خود را"تو بگو.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 13:33  توسط راوی  | 

بی رنگی...

 ...یعنی بی تعلقی، بی آلایشی، در عین داشتن احساس نداشتن، بی نیازی، بودن اما در فکر رفتن، دیدن اما دل نباختن، داشتن اما دل نبستن، سنگین اما بی وزن بودن.

...یعنی صافی، پاکی، زلال بودن، آئینه بودن، ناگوار نبودن، گوارا بودن، دلنشین بودن، نیازردن، تلخ نبودن، دوست داشتنی شدن، دشمنی نکردن.

...يعني به رنگ قطره بودن، به رنگ ابر بودن، به رنگ سپيده دم صبح زود، به رنگ مه، به رنگ آب، بيرنگ.

...زيستن اما گم نشدن، رنگ نگرفتن، دل داشتن اما دل ندادن، بی لك بودن، با او بودن، با او زيستن، با او مردن، به غير ازاو دلبری نگرفتن، دل به كسی ندادن، كه يعني تعلق به غير، دلبستگي به غير، وابستگی به غير، يعنی رنگ گرفتن.

ورنگ گرفتن يعنی پوچی، بيهودگی، بيگانگی، جمودی، سردی، بی هدفی، بی ايمانی، "خوب زيستن بی آنكه بدانيم زيستن برای چه"خالی از خويش شدن، از خود بريدن، بيگانه با خود شدن، وابسته شدن.

همه زيبايی ها وهمه آثار خوبی كه در تاريخ خلق شده اند وتاريخ به آنها فخر مي ورزد وهمه شكوه وعظمت وغنايی كه فرهنگ وتمدن ما دارد حاصل بي رنگی ای است كه خالقان اين آثار داشته اند وزير بناي ورو بنای آثارشان می باشد بی رنگی يعنی خلق آثاری كه تاريخ را جاودانه می سازد.

...يعنی اوج گرفتن، بيوزن شدن، بی شكل، ظريف از جنس لطافت، نفس زيبايی باران بودن، فواره شدن، نسيم نرم و مهربانی كه چهره ها را می نوازد، "همچون نفس فرشتگان همچون روح لطافت، خاطره عشق، پاك چون تقوی، زلال چون دوستی وشاد چون اميد ونوازشگر چون مژده" .

                      بزن طرحی برنگ ساده برف

                       بيا تا بگذريم از جاده برف

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 14:45  توسط راوی  | 

باور ندارم روزی بیاید

روزی بیایدوتو بیایی

که احساس همدردی چشمان مرا

به محفل درد خود ببری

تا ببینم که سوختن چه زیباست

وتجربه کردن آن

زیباتر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 16:24  توسط راوی  | 

 

فاطمه

...در همه‌ي ابعاد گوناگون « زن بودن » نمونه شده بود.
مظهر يك «
دختر
»، در برابر پدرش.
مظهر يك «
همسر
» در برابر شويش.
مظهر يك «
مادر
» در برابر فرزندانش.
مظهر يك «
زن مبارز و مسؤول
» در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.
وي خود يك  «
امام
» است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد  « شدن خويش » را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.
نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌
روح بزرگ فاطمه
، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.
او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.
اين است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد.
اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را « بني‌علی » مي‌خواند و آنان را  « بني‌فاطمه
».
شگفتا!  در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.
نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از « بوسوئه » تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از  « مريم » سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ‌ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

 

«فاطمه، فاطمه است»

                                                                                   

                                                        دكتر علي شريعتي   

                                                    م آثار ۲۱-صص۲۰۲-۲۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 13:17  توسط راوی  | 

دلتنگم،دلتنگم

عصر تاريك را می نگرم

                              روزنه ای نيست

ودلم پي چيزي مي گردد- گمشده ای-

گلها خسته ورنجور

غنچه های بسته را هم زمزمه ای نيست

 

من بدنبال كسي می گردم

كه بيايد"گره از كار فرو بسته من بگشايد"

 

غمگينم،غمگينم

می شكفد خاطره اش دريادم،

                                   می پرسم؟

هركس به سر انگشت نشانی دهدم گم،

                                  می ترسم.

من پی "آن"ام

كه رسولی با پيام روشن وحی

بيايد كلاه از سر ما بردارد

 

بی تابم،بی تابم

يك نفر بايد نشانم بدهد اما كو؟

ازكجا بايد طلوع لحظه ديدار را به تماشا بروم

عصر تاريك را پنجره اي نيست

 

من پی سايه ی روشن هستم

كه دمی تازه كنم

نفس خسته را مجال آمدن ورفتن نيست

می گويند

انتهای تاريخ را هوای تازه ای است

يك نفر خوامد آمد

تا پيام رسولان تكرار شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 16:56  توسط راوی  | 

امشب چقدر نيازمند نوشتن براي توام، دوست دارم اندكي وشايد ساعاتي را با تو حرف بزنم از چه چيزي بنويسم نميدانم، كه اكنون هيچ حرفي براي گفتن ندارم ولي بايد با تو حرف بزنم دنبال بهانه هستم ،چيزي كه بتوانم لحظاتي را بوسيله آن وبه بهانه آن با تو حرف بزنم وبرايت بنويسم حرفها و نوشته هايي كه بيشتر براي خودم هست تا تو، از آن حرفها ونوشته هايی كه هميشه زده ام ونوشته ام اما برايت نگفته ام و نفرستاده ام،هميشه اينگونه بوده است ،هميشه دنبال بهانه اي هستم كه لحظه اي با تو بيشتر بمانم گاهي اوقات كه تو لب باز مي كني كه حرف بزني چقدر خوشحال مي شوم، خوشحال از اينكه تو حرف خواهي زد ومن گوش خواهم داد وتمام توانم را صرف گوش دادن و نگاه كردن خواهم كرد تا از اين شاخه به آن شاخه پريدن. چقدر دوست دارم اين لحظات طول بكشند اما افسوس كه كوتاهند ومن هميشه در حسرت...

چقدر انتظار جانكاه است،اضطراب مي آفريند كه اضطراب زاده انتظار است ومن چقدر ممضطربم ساعتهاست كه به انتظار چشم به چهار چوب در دوخته وگوشه اي در تنهايي خود نشسته ام كه كسي در باز كند پيكي ،خبري....وانتظار مرا بسر آرد ومن همچنان چشم انتظار خواهم ماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 13:37  توسط راوی  |